
عمریست با خیال تو سر می کنم
لحظه ها گذشت و من صبر کردم
خمیده شد تنم از دوریت اما
زخم زدم به نومیدی و از نداشتنت دیده تر کردم
مو سپید شد در آسیاب زمان
من خویشتن را برای تو فراموش کردم
لحظه لحظه انتظار داشتنت
من باز هم میان بودن و خیال لحظه ها را غرق کردم
صبحی شد و نیامدی چون صبح های دیروزی
امروز به نیت آمدنت کفن به تن کردم
پیغام دیشبت در عالم خواب اما
نه دیگر نمی شد اینبار نیامدنت را باور کردم
عمرم سپری شد برای تو خیالی نیست
افتخار می کنم که لحظه های رفته را با عشق سپری کردم
نظرات شما عزیزان:
ساناز 
ساعت3:14---28 دی 1390
با اجازه از مطالبتون یه کپی گرفتیم
افرین خیلی شعر خوبی بود تات تاثیر قرار گرفتم
سارا 
ساعت3:12---28 دی 1390
در روزگاری که گرگها مظلوم واقع میشوند به کدامین بره میتوان اعتماد کرد
.gif)
حمید 
ساعت3:10---28 دی 1390
بسیار شعر قشنگی بود بگم که وب خیلی زیبای دارین فراموش نشه به وب منم سر بزنین
الناز 
ساعت3:09---28 دی 1390
وبلاگتون قشنگه وقت کردید به وبلاگ منم به سری بزنین
الیاس 
ساعت3:07---28 دی 1390
فقط بخشید از مطالبتون کپی کردم البته با اجازتون
الیاس 
ساعت3:07---28 دی 1390
افرین بر شما مطالبتون خیلی پر محتواست . مرسی
|